حاشیه نگاران

این وبلاگ شیمیایی ست به آن دست نزنید

حاشیه نگاران

این وبلاگ شیمیایی ست به آن دست نزنید

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۸ شهریور ۹۶، ۰۹:۳۷ - :) (: :.
    دقیقا
  • ۵ خرداد ۹۶، ۲۲:۳۲ - ABOLFAZL :.
    :)
گفت سعی کن کشف بشی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۵
سر دبیر
بهش گفتم: اینستاگرامم رو حذف می کنم.
گفت: الان دیگه زمونه ای نیست که بشینی و یه مشت حرف واسه مردم بنویسی. الان باید با زبان تصویر باهاشون حرف بزنی.
دیدم راست میگه. ولی من که دست به قلمم، قلمم حکم کپسول اکسیژنه واسم نمیتونم بزارمش کنار. آخه من از نسل کاغذ و قلمم. نه از نسل کدهای صفر و یک.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۴
سر دبیر
میگند بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی
امروز بهترین روز بود... کلی باهم گشتیم و خوش گذشت. کلی درد و دل کردیم کلی جاها رفتیم. حتی خونه ی غریبه ی آشنا که حالا شده یه آشنایه آشنا رفتیم. کلی ذوق مرگ شدیم. کلی شاد بودیم.
کلی برنامه چیدیم واسه کل سالمون. کلی حرکتهای قشنگ زدیم. کلی عهدها بستیم. یه جای خوبه خوب هم رفتیم که عکسش رو میزارم بعدن...
خدایا شکرت که هستی و خدایا شکرت که هست

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۲
سر دبیر
حکمت بعدی این که زنبوره نیش زده منو:
باعث شد که درد روحیم رو واسه چند لحظه کم رنگ ببینم.
یه زنبور و یه نیش و این همه حکمت؟
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۰
سر دبیر
امروز رفتیم خونه یه شهید که سید هم بود
کاری واسه انجام دادن نبود. فقط رفتیم دلتنگی های آخر سالشون رو شریک بشیم.
مادر روی تخت افتاده بود و ناتوان. پدر اما سرحال ولی شاکی از سازمان هایی که باید کاری بکنند و نمی کنند.
یه روز خواهم رفت سراغ یکی از این سازمان ها، حق تمام این خونواده ها رو می گیرم ازشون. یا برکنار بشند یا بی زحمت، وظیفه شون رو درست انجام بدند. مریضی و افتادگی واسه اونام هست. طوری نشه که دیگه خیلی واسه شون دیر بشه و کلی آه و ناله ی خونواده شهید پشت زندگیشون جولان بده.
یه روزی خواهم رفت. این چه روزی بود که گفتم. شاید همین بعد از عید برم. با همون خونواده شهید هم می رم تا ببینم کی چه جراتی داره.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۰
سر دبیر
امروز عصر رفته بودیم با بچه ها خونه تکانی خونه های شهدا
از بد حادثه چون خوب تمیز می کردم بچه ها شکایت کردند به فرمانده گروه که واسه شون کار می تراشیدم این شد که تا یه کارتون رو برداشتم یه دفعه یه چیزی نیش زد و ...
من چند جیغ بنفش کشیدم و گریه ای بود که می کردم.
آخه اصلن نفهمیدم چی بود. ترس از این که مار یا عقرب بوده باشه دردم رو شدیدتر کرده بود
خلاصه رسوندم درمانگاه بعد فهمیدیم که زنبور قهوه ای بزرگ سال بوده. دو تا آمپول نوش جان کردم که از درد زنبوره بدتر بود
دست متورم..... آمپول های دردناک... لب تبخال زده ... و کلن داغون...
تو راه برگشت یکی از بچه ها می گفت زنبور چه آدم صبوری رو هم نیش زده. (با این که من و اون دختر دفعه اول بود همو می دیدیم ولی نمیدونم چطوری فهمید صبورم.)بعد گفتم از کجا من صبورم؟ گفت از چهره ت... توی دلم به این اشتباهش خندیدم.
مادر شهید گفت واسه ت دعا می کنم هرچی از خدا میخوای به آبروی امام زمان بهت بده. شهیدم رو توی خواب زیاد می بینم می گم واسه ت دعا کنه عاقبت بخیر بشی
گفتم حاج خانوم ببینید این اتفاق یه حکمت داشت این که باعث شد برای همیشه توی ذهن شما بمونم و همیشه سر نمازهاتون واسه من دعا کنید. گفت اره همیشه یادم می مونه . گفتم بگو به خدا و به شهیدت واسه اون دختری که زنبور نیشش زد عاقبت بخیری رقم بزنه.
پ.ن: گاهی وقتا اتفاقات حکمت هاشون خیلی شیرینه. درد می کشی اما آخرش میرسی به یه ماجرای بهتر و شیرین تر. که میگی ای کاش اون درد زودتر و بیشتر رخ میداد. چون ارزشش رو داشت. ممنون زنبور عزیز و ببخشید که دوستانم از شدت علاقه ی زیاد به من ، تو رو کشتند. فقط ای کاش می گفتی چی شد که به سمت من اومدی؟ دوستت دارم زنبور.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۱
سر دبیر
این روزها همه این جمله رو می شنوی: دارم میرم خرید. فرصت ندارم. سال خوبی داشته باشی....
فقط یه نفر این جمله رو نگفت... همون یه نفر قد آخرت واسم ارزش داره
پ.ن: میگند قد دنیا ارزش داره.... ولی وقتی خود دنیا ارزش نداشته باشه عملن جملهه فحش محسوب میشه....

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۵۳
سر دبیر
دیروز یه روسری خریدم که بنفش بود یه بنفش خاص...
اما متاسفانه به من نمیومد... میدونم چرا بهم نمیومد .... بماند.
همیشه قانون کلی بود که اگر سفید پوست باشی همه چی بهت میاد. اما ظاهرن این قانون دیگه قانون نیست. کلی تبصره باید پاش زد
امروز رفتم صورتی گرفتم. بهش میگن کالباسی...
همه چیم شده صورتی... این رنگ از لحظه ای شروع شد که رفتم تهران. اونجا این رنگ به نامم زده شد و تا الان دارم با خودم یدک می کشم.
یادمه به دختر داییم گفتم چرا تو این همه صورتی داری؟ تمام خونه ت شده صورتی... حالت بد نمیشه؟ گفت نه قشنگه... و حالا من شدم صورتی.
گاهی وقتا فاصله ی بین قضاوت کردن تا قضاوت شدن خیلی کمه. وقتی قضاوت بشی تا آخر قضاوت میشی. قضاوت کردم، قضاوت شدم توسط خودم....آی اونایی که فکر می کنید مبنای دیگران داغونه، یه روزی مبناهاتون زیر سوال میره... اون وقت متوجه میشید که چقدر باختید و دیگه جبران هم نمی تونید بکنید
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۱
سر دبیر
این روزها کارمان شده تقسیم اراضی احوالات خوب بین یک دیگر
این روزها، حال خوب را به یک دیگر تعارف می کنیم و برای هم آرزوی احسن ترین حال ها را داریم
این روزها، اما جای یک نفر خالیست...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۵
سر دبیر
هر زمان که میرم واسه نماز، توی نمازخونه، بچه ها در کنار من نشستن در حدی که اشک هم رو در بیارن، دعوا می کنند
شدم عامل بی نظمی
از این میان، دو تا از بچه ها هستند که همیشه به موقع میان نماز. و همیشه توی فعالیت هایی که بهشون میدم پیش قدم اند. حتی خودشون ایده میدند و میان میگن با معلممون هماهنگ کن تا قبول کنه که طرحمون رو اجرا کنیم.
معلم شون هم بنده خدا میشناسه منو. ول کن ماجرا نیستم و از بچه ها، پیگیرترم.
امروز رفتم واسه شون دو تا هدیه خریدم. بنا به دو دلیل: یک همیشه حاضر بودن به موقع سر نماز و دو کتابخوان بودنشون

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۹
سر دبیر